+ معرفي کتاب 2 (آفتاب در حجاب)

يا الله


سلام!


امروز يه کتاب معرفي ميکنم از آثار سيد مهدي شجاعي.


در اين کتاب به قلمي بسيار زيبا وقايع عاشورا باگذري کوتاه از تولد حضرت زينب آغاز مي شود.


از مکه تا عاشورا را لحظه به لحظه به تصوير مي کشد و ادامه پيدا ميکند تا جريانات بعد از واقعا کربلا.


کتاب بسيار زيباييست.


آفتاب در حجاب


خلاصه يکي از فصل هاي اين کتاب را بخوانيد:


شب دهم محرم باشد، تو بر بالين سجاد، به تيمار نشسته باشي، اسمان سنگيني کند و زمين چون جنين، بي تاب در خويش مي پيچد، جون غلام ابوذر، در کار تيز کردن شمشير برادر باشد، و برادر در گوشه خيام، زانو در بغل، از فراق بگويد و از دست روزگار بنالد.


چه بهانه اي بهتر از اين براي اينکه تو گريه ات را رها کني و بغض فرو خفته چند ده ساله را به دامان اين خيمه کوچک بريزي.


نمي خواهي حسين را از اين حال غريب در آوري. حالي که چشم به ابديت دوخته است و غبار لباسش را براي رفتن مي تکاند. اما چاره نيست. بهترين پناه اشکهاي تو، هميشه آغوش حسين بوده است و تا هنوز اين آغوش گشوده است بايد در سايه سار آن پناه گرفت.


اين قصه، قصه اکنون نيست. به طفوليتي بر مي گردد که در آغوش هيچ کس آرام نمي گرفتي جز در بغل حسين. و در مقابل حيرت ديگران از مادر مي شنيدي که: بي تابي اش همه از فراق حسين است. در آغوش حسين، چه جاي گريستن؟!


اما اکنون فقط اين آغوش حسين است که جان مي دهد براي گريستن و تو آنقدر گريه مي کني که از هوش مي روي و حسين را نگران هستي خويش مي کني.


حسين به صورتت آب مي پاشد و پيشاني ات را بوسه گاه لبهاي خويش مي کند. زنده مي شوي و نواي آرام بخش حسين را با گوش جانت مي شنوي که:


آرام باش خواهرم! صبوري کن تمام دلم! مرگ، سرنوشت محتوم اهل زمين است. حتي آسمانيان هم مي ميرند. بقا و قرار فقط از آن خداست و جز خدا قرار نيست کسي زنده بماند. اوست که مي آفريند، مي ميراند و دوباره زنده مي کند، حيات مي بخشد و بر مي انگيزد.


جد من از من برتر بود، زندگي را بدرور گفت. پدرم که از من بهتر بود، با دنيا وداع کرد. مادرم و برادرم که از من بهتر بودند، رخت خويش از اين ورطه بيرون کشيدند. صبور بايد بود، شکيبايي بايد ورزيد، حلم بايد داشت...


تو در همان بي خويشي به سخن در مي آيي که:


برادرم! تنها بهانه زيستنم! تو پيامبرم بودي وقتي که جان پيامبر از قفس تن پر کشيد. گرماي نفسهاي تو جاي مهر مادري را پر مي کرد وقتي که مادرمان با شهادت به عالم غيب پيوند خورد. تو پدر بودي براي من و حضور تو از جنس حضور پدر بود وقتي که پرنده شوم يتيمي برگرد بام خانه مان مي گشت.


وقتي که حسن رفت، همگان مرا به حضور تو سر سلامتي مي دادند. اکنون اين تو تنها نيستي که مي روي.اين پيامبر من است که مي رود، اين زهراي من است، اين مرتضاي من است. اين جان من است که مي رود.


با رفتن تو گويي همه مي روند. اکنون عزاي يک قبيله بر دوش دل من است، مصيبت تمام اين سالها بر پشت من سنگيني مي کند. فردا عزاي مامضي تازه مي شود. که تو بقيه الله مني، تو تنها نشانه همه گذشتگاني و تنها پناه همه بازماندگان...


حسين اگر بگذارد، حرفهاي تو با او تمامي ندارد. سرت را بر سينه مي فشارد و داروي تلخ صبر را جرعه جرعه در کامت مي ريزد:


خواهرم! روشني چشمم! گرمي دلم! مبادا بي تابي کني! مبادا روي بخراشي! مبادا گريبان چاک دهي! استواري صبر از استقامت توست. حلم در کلاس تو درس مي خواند، بردباري در محضر تو تلمذ مي کند، شکيبايي در دستهاي تو پرورش مي يابد و تسليم و رضا دو کودکند که از دامن تو زاده مي شوند و جهان پس از تو را سرمشق تعبد مي دهند.


راضي باش به رضاي خدا که بي رضاي تو اين کار، ممکن نمي شود.


در اين شب غريب، در اين لحظات وهم انگيز، در اين ديار فتنه خيز، در اين شبي که آبستن بزرگترين حادثه آفرينش است، در اين دشت آکنده از اندوه و مصيبت و بلا، در اين درماندگي و ابتلا، تنها نماز مي تواند چاره ساز باشد. پس بايست! قامت به نماز برافراز و ماتم و خستگي را در زير سجاده ات، مدفون کن. نماز، رستن از دار فنا و پيوستن به دار بقاست. نماز، کندن از دام دنيا و اتصال به عالم عقبي است. تنها نماز مي تواند مرهم اين دل افسرده و جگر دندان خورده باشد.


انگار همه اين سپاه مختصر نيز به اين حقيقت شيرين دست يافته اند. خيمه هاي کوچک و به هم پيوسته شان مثل کندوي زنبورهاي عسل شده است که از آنها فقط نواي نماز و آواي قرآن به گوش مي رسد.


دوست داري که حجاب از گوشهايشان برداري و صداي ضجه سنگ و خاک و کلوخ را به آنها بشنواني و بفهماني که از سنگ و خاک و کلوخ کمترند آنها که چشم بر تابش آفتاب حقيقت مي بندند.


نوشته هاي ديگران ( )